حمید
وقتی پسرای دانشگاه بم گیر میدن کلی حرص میخورم...
امروز امین (یکی از هم کلاسیام) گفت:
ـ تو رو خدا تو دانشگاه بیشتر مواظب خودت باش
منم گفتم من که کاری نمیکنم
گفت خیلی از نگاه های هوسی دنبالته من طاقت ندارم شاهد این
نگاهای کثیف باشم !
همه ی از علاقه ی امین نسبت به من تو دانشگاه خبر دارن
شاید خیلی از دخترا دوست داشته باشن با امین دوست شن !
خیلی شبیه حسین تهی ه تو دانشگاه بهش میگن تهی !
اما من هیچ وقت نتونستم باهاش کنار بیام .
با اخلاقش... با غیرت زیادش ...
از وقتیم بهم گفته از من خوشش میاد ندیدم تو دانشگاه به دختری حتی
نگاه کنه ! یعنی هیشکی ندیده..
بی خیال واسه من مهم حمیدمه...
امروز یکی از کلاسامو پیچوندم با حمید رفتم بیرون...
اول رفتیم کوهسار بعدم پارک نهج البلاغه...
خیلی خوب بود... از ماشین که پیاده شدیم یخ کردیم
هم باد میومد هم بارون...
وقتی دستامو گرفت و تو بارون قدم زدیم دنیا مال من بود...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۲/۰۸ ساعت 22:49 توسط خودم
|