امروز تا 4 صبر کردم زنگ نزد ... طاقت نیاوردم... خودم بهش زنگ زدم گفت میخواستم بعد از باشگاه

بهت زنگ بزنم...

خیلی دلم واسش تنگ شده...

من باید حمیدو دل بسته ی خودم کنم... باید...

وگرنه دق میکنم ... میمیرم...

امروز بهش گفتم وقتی که باهات حرف میزنم همه ی دلخوریم یادم میره. حمید نمیگم همش تو ذهنمی

و بهت فکر میکنم اما اونقدری تو ذهنم هستی که وقتی یه پسر میاد جلو واسه دوستی سریع یادت میفتم.

یاد وجودت... بودنت...این که هستی... همین کافیه ... من از تو هیچ توقعی جز باور حرفام ندارم...

وقتی بعد از گفتن این حرفا سکوتش و دیدم با خودم گفتم نباید انقدر زود در مورد احساسم حرف میزدم

اما نه... اگه این حرفارم نمیزدم تو دلم میموند...

حمید خیلی دلم میخواد بهت بگم :

_ عاشقت بودم از روز اول...     اما میترسم بازم با سکوتت ازارم بدی...

حمید عزیزم دلم میخواد رو تک تک صفحات دفتر خاطراتم عکس لبخند تو رو حک کنم...

اونقدر به لبخندت...نگاهت... زل بزنم که واسم عادت شه ...

جوری که اگه یه روز نگاه نکنم حس کنم جای خالیه لبخندتو تو وجودم...

دلم نمیخواد عین دخترای کنه و سیریش همش بهت بچسبم...

اما تو زمانای مناسب انقدر بهت زنگ و اس ام اس میزنم تا حداقل بهم عادت کنی...

به خدا همینم واسم کافیه...

منی که یه عمر پسرا نازمو کشیدن باورم نمیشه حالا خودم دارم ناز یه پسرو میکشم...

دوستت دارم...

 

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم       چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دورو نا معلوم       ومن در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد       دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم...