همه ی من...
خیانت میکنم...
بهت گفتم ۵ شنبه ایدا تولدشه مهمونی گرفته میخوام برم
گفتی پسرای دانشگاهم هستن
گفتم اره
بعد از کلی مکث گفتی میخوام ازت خواهش کنم نری !
جا خوردم... اخه خیلی وقت بود و هست مهمونی نرفتم...
ناراحت شدم با لحنی که خودتم فهمیدی توش ناراحتی موج
میزنه خیلی کش دار گفتم چرااااااااااااااااااااااا؟
کلی واسم فلسفه بافتی که بهم اعتماد داری اما دلت نمیخواد
یه سری پسر چشمای پر هوسشونو به تن من بدوزن !
( ازین غیرتای بچه گونه) ...
خیلی حرصم گرفت میدونم وقتی پرسیدی میری و من خیلی اروم
گفتم نمیدونم حالا تا پنج شنبه ناراحت شدی...
میدونم دوست داری حرفتو گوش کنم اما... بگذریم...
۲ روزه تو دانشگاه اتفاقایی افتاده که حسابی باعث شده ازت دور شم...
البته تو همون حمیدی. پر توجه و مهربون ...
من یه کم عوض شدم...
باور کن به خاطر اتفاقایه که افتاده تو دانشگاه... وگرنه من همون اندازه ی
قبل دوستت دارم...
خراب شه این دانشگاه... این امین ... این شهرام...این امیر علی
همشوووووووووووون...........
هیچ وقت در مورد اینا باهات حرف نزدم چون نمیخواستم حساس شی
نمیخواستم وقتی میرم دانشگاه هزار بار بم زنگ بزنی تا ببینی دارم
چیکار میکنم هر موقع ازم میپرسی دانشگاه چه خبر میگم هیچی...
مگه قراره خبری باشه؟ از روزی میترسم که سرزده بیای داشگاه...
منو در حال صحبت با یکی ازینا ببینی...
وااااااااااااااااااای... اصلا فکرشم اذیتم میکنه...
چون میدونم سریع فکرت میره جاهایی که نباید بره...
اعتمادی و که بهم داری و با دنیا عوض نمیکنم...
شاید با پسرا حرف بزنم... شاید بخندم... شاید باهاشون راحت باشم
اما حمیدم واسه من عشق تویی فقط... فقط تو...
دوستت دارم...