تولد ایدا...
فردا نمیرم مهمونی
چون حمید راضی نیست...![]()
خیلی ناراحتم...![]()
اما ... نظر حمید واسم از همه چیز مهم تره...
امروز بعد از ۴ روز دیدمش...![]()
حدود نیم ساعت...
دلتنگی و شوق دیدارو میشد از چشمای جفتمون خوند...
این ترم درسام حسابی سنگینه...![]()
باید از الان شروع به خوندن کنم...
باید هم حمیدو داشته باشم هم درسمو...
خدا کنه بشه...![]()
حمید انقدر رفتی رو مخم که از همه چیز افتادم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۲/۱۲ ساعت 18:54 توسط خودم
|