داغوونم
بره تو دندوونم و کلی خون بیاد...
خیلی درد داشت اما حقم بود...
وقتی زد چشمام پر از اشک شد بهم زل زد میخواست بغلم کنه
خودمو کشیدم کنار...
گفت ببخشید دست خودم نبود وقتی حتی فکرشو میکنم که با
پسری جز من حرف میزنی میخوام منفجر شم...بمیرم...
زد... حق داشت اما حق نداشت بم بگه هرزه....
اون لعنتی حق نداااااااااشت...
گفت...بغض کردو ... رفت...
منم بغض کردم... اما نرفتم... وایسادم و رفتنش و نگاه کردم
کوچه پایینی دانشگاه بودم
لب و دهنم خونی بود...
حمید زنگ زد... اصلا دلم نمیخواست شک کنه.
برداشتم :
ـ جانم؟
ـسلام عزیزم حال خوبه ؟ کجایی
ـسلام.دانشگام میخوام راه بیفتم بیام خونه
ـکجا بیام دنبالت عزیزم؟
ـنه نمیخوام بیای خودم میرم
ـچرا؟ساعت ۸ شبه من نمیزارم تنها بری قرارمونم این نبود
ـگفتم نه نمیخوام بیای
ـ(...) تو چته؟
بالاخره به زور راضیش کردم...
حالم اصلا خوب نیست
گوشیمو خاموش کردم
حمید زنگید خونه... بابام برداشت قطع کرد...
به مامانینا گفتم رفتم تو ستون لبم ترکید...
حالم خیلی گرفتس...