امروز با حمید بیرون بودم...

خدارو شکر لبم خیلی تابلو نشده بود...

ورمشم خوابیده بود...

یه رژ لب جیغم مالیدم تا اون قسمتی که قرمز شده بود معلوم نشه.

دیشب حدود ساعت ۱۲ گوشیمو روشن کردم...

کلی با حمید حرف زدم الهی بمیرم خیلی نگران شده بود.طوری باهام حرف زد

که همه چیو لو دادم... البته نه همه چیو... گفتم یه پسری هست تو دانشگاه که

بهم گیر داده و... اما نگفتم ازش یه تو دهنیم نوش جان کردم...گفت کاش زودتر بم

میگفتی.گفت اصلا" خودتو ناراحت نکن وقتی میری دانشگاه تحویلش نگیر اگه از

بچه های دانشگاه نبود و از ابروت تو دانشگاه نمیترسیدم خودم میرفتم باهاش

حرف میزدم.اما خیلی خوشحالم که همه چیو بم گفتی این واسم از همه چیز با

ارزش تره... وقتی باهاش صحبت کردم خیلی اروم شدم خیلی دلم میخواست گریه

کنم اما چون میدونم رو گریه من خیلی حساسه و غصه میخوره خودمو کنترل کردم...

بهش گفتم از نگاه های جور وا جور تو دانشگاه خسته شدم اصلا" میخوام دیگه تو

دانشگاه حلقه دستم کنم... خیلی استقبال کردو گفت اتفاقا" میخواستم بت بگم

ترسیدم قبول نکنی...جاتون خالی امروز منو برد محله ی قدیمشون... جایی که بزرگ

شده بود ... تو شهران... یه پارک اون نزدیکیا بود رفتیم بستنی خوردیم که تو گرمای ظهر

خیلی چسبید... کلی حرف زدیم. تصمیم گرفتم دیگه واقعا" دور پسرارو خط بکشم...

امروز امین و تو دانشگاه دیدم خداروشکر عین غریبه ها رفتار کرد منم مثل خودش.

خیلی خسته ام کلی خوابم میاد...

الهی بمیرم حمیدم تا ۱۰ مغازس کلی خسته میشه...

راستی اگه خدا بخواد میخوام لاکامو پاک کنم و دیگه نماز بخونم...

چرا حمید بخونه من نخونم؟؟؟؟؟؟

خدای حمید خدای منم هست.....

فعلا"...