خدا
نمیدونم چرا همه یه جورایی بم بدبین شدن.داداشام . بابا حتی مامان !
حمیدم که اونقدر بم اعتماد داره که اصلا" نمیدونه بدبینی چی هست؟ !
البته دروغ گفتم نمیدونم چرا ...
میدونم...
به خاطر اینه که گناه کارم ... پرخاشگرم... زیادی اطرافینم و تحویل میگیرم
مخصوصا" بابا ...!...!
اخه اون آدمیه که هرچی بیشتر بهش نزدیک میشی بیشتر ازت دور میشه...
یه جورایی اخلاقش بر عکس منه
گاهی وقتا فکر میکنم انقدر فکرمو درگیر حمید کردم که دیگران یادم رفتن... حتی
خودمم یادم رفته... اما نه... دارم اشتباه میکنم حمید عشقمه دوسش دارم درسته اما
نباید همه چیزو باهم قاطی کنم... نباید همه چیزم بشه حمید...
به خدا هیچ پسری ارزششو نداره... حتی حمید...
بعضی وقتا حس میکنم از بابا متنفرم ! به خاطر حرفایی که بم میزنه به خاطر عصبی
شدناش... اخه من یه دونه دخترم و ته تغاری ازش انتظار بیشتری دارم ...
اما وقتی اروم میشه قربون صدقم میره تازه میفهمم چقدر دوسش دارم...
طبیعت مردا همین طوری... هرچی کمتر بهشون محل بدی بیشتر واسشون با ارزشی...
الان خیلی به وجود حمید نیاز دارم... اینکه حتی شده چند کلمه باهاش حرف بزنم...
تا چند دقیقه پیشم خودش هی داشت زنگ میزد جواب ندادم اس ام اس زد تونستی زنگ
بزن به شنیدن صدات احتیاج دارم...
اما نه !!! نمیخوام بیشتر از این بهش عادت کنم. میتونم تا قبل عید برم ببینمش اما گفتم
نمیتونم بیام... دیدارمون باشه بعد از عید... . دلم میخواد واسه دیدنم له له بزنه...
دلم خیلی پره...خدایا چقدر ازت دور شدم... کجایی؟؟؟؟