امروز قرار بود برم پیشش واسه اش مامان بزرگش... اما از شانس بدم امروز بابام زود اومد خونه

خیلی حالم گرفتس خیلی . الان زنگ زد گفت پاشو بیا میخوایم اش و پخش کنیم وقتی گفتم بابام

خونس نمیتونم بیام حال اونم گرفته شد. از صداش مشخص بود... هی گفت حالا یه جوری جورش

کن بیا دیگه اما واقعا هیچ جوره نمیشه ...

"حمید عزیزم نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده باور کن من امروز همه ی تلاشم و کردم واسه

اینکه بیام حتی 2 دقیقه ببینمت اما نشد... الهی من قربون اون قدو بالات برم... کاش از دلم خبر

داشتی ... کاش... "   

 

قسم نخورده بودم برای بودنت ٬ که آمدی .

قسم نداده بودم برای ماندنت ٬ که ماندی .

قسم خورده ام به نام گلبرگهای گل سرخ که نقش تو دارد برای من ...

قسم خورده ام به نام دلی که دلدارش دور بود و دیدنش دیر ...

قسم خوردم به نام مهربان او ٬ که بمانی ...

اسیر آن لحظه ام که نزدیکی ...

اسیر آن لحظه که آشنایم می دانی با دنیایت ...

من ٬ اسیر لحظه های خوب توام ...

با من از بی تابی عاشقانه

از تکرار بی پایان دلخوشی هایم

از بهانه های کوچکم برای خوشبختی

از بودنت بگو ...

من قسم می خورم به پاکی آسمان

که از روزنه ای رو به فردای با "تو"

طرح این رویا را ستاره باران کنم .

باز هم مرا به دنیای خود ببر ...