تو بهترینی...
خدارو شکر مشکل من و حمید حل شد...
تازه فهمیدم که محبت تو خونه ی اونا خیلی کمرنگه و من با محبتم چقدر اونو دل بسته ی خودم کردم!
دیروز که گوشیم خاموش بود 2 بار زنگ زد خونه که برادرم برداشت.
فهمیدم یا نگرانه یا کار واجبی داره.خودمم دلم واسش تنگ شده بود بدجور.رفتم دم مغازش نمیخواستم
اون منو ببینه میخواستم چند لحظه ببینمش و سریع بیام.اما اون منو دید و سریع از مغازه اومد بیرون
سعی کردم بهش بی توجه باشم و راه خودم و ادامه بدم اما وقتی یه لحظه چشمم بهش خورد دیدیم
چقدرصورتش پریشونه... هی گفت بیا کارت دارم میخوام باهات حرف بزنم. نمیتونست تو چشام نگاه
کنه شروع کرد به توضیح دادن میگفت تو راست میگی بهت حق میدم اما (...) باور کن من از تو انتظار
دارم. صبح تا شب تو مغازم وقتی میرم خونه به این امیدم که با تو میخوام حرف بزنم تو میخوای بم
بگی خسته نباشید. به خدا اونقدری که من واسه تو مهم بودم واسه خانوادم نبودم و ...
خیلی دلم گرفت.خیلی ناراحت شدم. تازه فهمیدم حمیدم چقدر تشنه ی محبته...
کلی باهام دردو دل کرد. گفت چرا گوشیتو خاموش کردی؟؟؟؟؟
گفتم حمید من وقتی گوشیم و خاموش میکنم یعنی از دستت ناراحتم یعنی نمیخوام صداتو بشنوم یا
اس ام اسی از ت بخونم یعنی اون لحظه نمیخوام باشی... کاری نکن یه روزی این حس همیشگی شه.
گفت هیچ وقت نمیذارم... شک نکن ... (...) اگه بدم میخوام خوب شم اگه خوبم میخوام خوبتر شم...
میخوام واسه تو بهترین باشم... نمیخوام از دستت بدم...
خلاصه دیروز کلی باهم صحبت کردیم...
تنها چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که مادرش اصلا" خستگیه حمیدو درک نمیکنه و تا حمید میاد
خونه کارای عقب افتاده ی خودش و میندازه گردن حمید تا حمید خسته ی من انجام بده و حمیدم جز
چشم هیچی نمیگه...
حمید به من میگه خیلی خوبم ... خیلی بزرگم ... در حالی که واقعا" خودش بهترینه.
راستی سال نو همگی مبارک امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید...