مال تو...
حمید تو چی داری میگی؟ همش حس میکردم حرفای امروزت مسخرس اما
وقتی جدیتت و دیدم موندم!!!
گفتی میخوای مغازه بگیری دیگه از اقا اسی جدا شی... تا یکی دو ماه آینده
بعدم بیای جلو با خانواده ی من صحبت کنی...
گفتی میخوام بیام خواستگاریت بعدم زود برم سر بازی...
اما حمید اونقدرام که تو فکر میکنی راحت نیست اینکه ما مال هم شیم میدونم
دوسم داری یا به قول خودت عاشقمی اینو از همه ی رفتارات حس میکنم اما تو
شرایط خانواده ی من و نمیدونی مخصوصا" سختگیری برادر بزرگمو...
نمیدونم...
وقتی امروز ازم پرسیدی من و به عنوان یه جفت یه همراه قبول داری موندم چی
بت بگم... فقط تونستم بگم تا اینجایی که الآن شناختمت آره تازه اونم بعد از کلی
مکث... حمید چقدر سخته تصمیم گیری در مورد تو...
تویی که اخلاقت خوبه . نماز خون و خدا ترسی . وضع مالیت خداروشکر خوبه و مهم تر
از همه دوسم داری...
مگه میشه به تو نه گفت؟؟؟؟ نمیدونم... !!!!
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۱/۰۳ ساعت 21:43 توسط خودم
|