چه راحت...

چه راحت همه ی عشقم به حمید به تنفر تبدیل شد ! خودش خواست...

مثلا" خواسته فداکاری کنه.آخه من و حمید داشتیم با هم به هم میزدیم اونم رفت به یکی از

دوستای صمیمیه من پیشنهاد دوستی داد قصدش دوستی با اون نبوده فقط میخواسته به

گوش من برسه تا من با خودم بگم حمید یه لجنه و راحت فراموشش کنم...

چه فکر احمقانه و بچه گانه ای...

خیلی التماس کردی خیلی گریه کردی تا ببخشمتو بازم مثل قبل باهم باشیم...

تو ندیدی شبا چه قدر گریه میکردم ناله میکردم چون با خودم میگفتم حمید من میخواسته تکیه گاه

کس دیگهای جز من باشه؟؟؟ خیلی سختی کشیدم. پیر شدم...

بهد از اون التماسا بهت گفتم باشه میبخشمت توام کلی ذوق کردی و ازم خواستی همه چیو فراموش

کنم... که نمیشه و نمیتونم . اما من تورو نبخشیدم... حمید باور کن من الآن بهت هیچ حسی

جز تنفر ندارم. اگه گفتم بخشیدمت فقط واسه این بود که باهات باشم واسه فرار از تنهایی

شک نکن... شک نکن یه روز مثل یه آدم اضافی... مثل یه عوضی از زندگیم پرتت میکنم بیرون...

وقتی دیروز دیدمت تو اون تاریکیه هوا تو ماشین بهت زل زدم تو چشمات نگاه کردم همیشه توشون

آرامش میدیدم اما دیگه هیچی توش نمیدیدم... دستمو گرفتی بوسیدی نوازش کردی...

وای که چه قدر قبلا" آرزو داشتم حتی واسه یه لحظه دستمو بگیری اما دیشب هیچ حسی نداشتم

فردام که قرار با هم بریم گردش...

خیلی خوشحالی نه؟ اما من عین خیالمم نیست... زیاد دوست ندارم ببینمت اما واسه

سرگرمی خوبه... از سر کلاس اقتصاد خورد نشستن بهتره...

عمرا" بذارم بفهمی ازت بدم میاد... عادی رفتار میکنم مثل قبل قربون صدقت میرم مثل قبل

مهربونتم مثل قبل

نگرانتم مثل قبل اما باور کن تنها چیزی که تو این دنیا واسم مهم نیست تویی...

خودت خواستی... اونقدر احمق نیستم که بذارم تو مردم باشی ... واسه همینم وقتی

اصرار کردی که با خانوادم صحبت کنی گفتم نه زوده...

لهم کردی... خوردم کردی... لهت میکنم انقدر محکم که صدای شکستن و خورد

شدن دلتو بشنوم... عوضی