تو حال خودتی...داری به گذشته ی گندو لجنت فکر میکنی تو جمعیت دانشگاه نه صدایی میشنوی

نه کسی و میبینی.یهو یه نفر یه دوست میاد میگه چته چرا تو خودتی؟خیلی سعی میکنه ادای

آدمای مهربونو در بیاره.با خودت میگی اینم مثل بقیه داره فیلم بازی میکنه... انقدر بهش بی محلی

میکنی تا میره... دوباره همه چیز از جلو چشمات مثل فیلم رد میشه.خاطره های خوب و بد...

خاطره ی خوب ؟ نه باورش سخته... اما خاطره ی بد... یاد خیانت کسی میفتی که عزیزتر از جونت

بوده... ه... یه عوضی که هنوز کنارته دستات و میگیره به چشمات زل میزنه و میگه دوستت داره...

وای که چقدر دلت میخواد اون لحظه یه تو دهنی بهش بزنی اما... مجبوری هم حرصتو قورت بدی

هم بغضتو... چقدر سخته... دلت میخواد داد بزنی چرا؟ فقط بگی چرا چی نداشتم... اما چون میدونی

جوابی جز معذرت میخوام نمیشنوی ساکت میشی...

باهاش میری کوه سینما رستوران لب رودخونه اما فکرت... فکرت کجاس؟؟؟

توی اون یه جمله ای که به دوستت گفته... " میتونم تکیه گاهت باشم؟"

بازم آه میکشی... تنها کاری که میتونی بکنی... دل بستگی و وابستگی و از چشماش میخونی...

اما دیگه خیلی دیره... چون یه کینه تو دلت مونده که اگه تلافی نکنی مثل سرطان به جونت میفته...

همه ی فکرو ذکرت اینه که کی و چه جوری بهش بگی ازش متنفری و حالت ازش به هم میخوره و این 

آخرین دیداره... کی و چه جوری له شدنشو ببینی صدای خورد شدنه دلشو بشنوی...

با اینکه هنوز عاشقشی...