سحر حمیدو بیدار کردم و خودم سری سحری خوردم و خوابیدم ....

صبح که بیدار شدم یعنی ساعت ۱۰:۳۰ دیدم اس زده مگه تو حالت بد

نبود چرا روزه گرفتی دوباره ؟ تا خواستم جواب بدم پشت بندش یه اس

اومد که سلام صبح بخیر مریم خوبی؟ یه چیز بگم ناراحت نمیشی ؟

برنامه امروز کنسل شد  یه لحظه ماتم برد ....

سریع زنگ زدم مغازه اولش خیلی عصبانی حرف زدم چون دیشب کلی

خالی بندی کرده بودم به بابام که فردا تولد دوستمه میخواد افطاری بده

و ازین چیزا ....

ولی دیدم صدای خودشم خیلی ناراحته و گفت از وقتی سعید ماشین و

فروخته بابا اینا با ماشین من اینور اونور میرن و صبحم مامانم گفت ماشین

و بذار خونه ... کیوانم (همکارش) رفته شمال کسی نیست تو مغازه وایسه

بمونه واسه ۴ شنبه باشه ؟؟؟؟؟

منم که زدحال عظیمی خورده بودم با همون صدای ناراحتم گفتم باشه ....

حمیدم گفت شرمنده به خدا خودمم خیلی ناراحت شدم ... :(

خلاصـــ ـــه امروز اینجوری شد ....

دیشب نشستم شلوار لی سفیدم و اونم با دست شستم که امروز بپوشم

تمام پوست دستم رفت ... فقط دلم ازون میسوزه ...

حالا بیخیـــ ـــال شاید قسمت نبود ایشالا یه روز دیگه