کبوتر شد و رفت...
قرار بود فردا به بهونه ی دانشگاه برم بیرون و از صبح تا عصر با حمید باشم...
اما امروز صبح با بابام دعوام شد جوری که گوشیمو ازم گرفت و گفت هر وقت
خواستی بری دانشگاه میگی خودم میبرمت خودمم میارمت !
دنیا رو سرم خراب شد... با خودم گفتم پس حمید چی؟ حاضر بودم به پای بابام
بیفتم اما بذاره فردا تنها برم بیرون حداقل واسه نیم ساعت حمیدو ببینم اما گریه
امونم نداد... توی اون دعوام به خدا من هیچ تقصیری نداشتم و بی احترامی
نکردم اما نمیدونم چرا...
وقتی بابا رفت بیرون سریع از خونه به حمید زنگ زدم و با حالت گریه همه چیو
بهش گفتم... خیلی سعی کرد ارومم کنه کلی راهنماییم کرد که چه جوری با
بابام رفتار کنم که درست شه... اما من بیشتر از همه واسه قرار فردا ناراحت بودم
چون به این دعواهای بابام عادت داشتم...
خدا کنه زود بیاد گوشیمو بم بده وگرنه تا شب دق میکنم اگه از حمید بی خبر بمونم...
دلم خیلی گرفته... خیلی...
کبوتر شد و رفت...
روی قبرم بنویسید کبوتر شدورفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شدو رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
انقدر غرق جنون بود که پرپر شدو رفت
روز میلاد.همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شدو رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شدو رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...
