کیفولیـ :)
انقدر ذوق زدهـ ام که نتونستمـ ننویسمـ
ووووووووووووووووووی![]()
وقتی صدات انقدر خستسـ دلم میخواد کنارتـ باشمـ
انقدر از سرو کلتـ بالا برم انقدر مـــــــــــــــــــــــــــــــــاچتـ کنم کهـ خستگیـ
یادت برهـ... وقتی با ذوقـ واسم از کارایی که کردیـ تعریفـ میکنی انقدر کیفولیـ
میشمـ که لحن سرد و بیـ احساسی که تو صداترو متوجهـ نمیشمـ....
امشب داشتیـ از برف پارو کردنتـ تعریف میکردیـ پسر ِ خووووبـ ِمنـ....
امروزم کهـ ۵ مینـ دیدمت زیر برف حسبیـ یـخیدیم.....
روز ِ خوبیـ بود امروز...... قرار شد هرشب ساعت ۱۱ زنگــ بزنم خط مامیتـ
باهمـ بحرفیمـ چون جنابعالیـ دوستـ نداریـ گوشی داشتهـ باشیـ.....
دوستتــــ دارمــــ
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۱۷ ساعت 23:44 توسط خودم
|