بازم دلتنگی...
وقتی امروز بم گفت از همون اول که دیدمت مهرت به دلم افتادو همش خدا خدا میکردم باهات
دوست شم خیلی ذوق مرگ شدم
... اما به روی خودم نیاوردم...!!![]()
بالاخره هر جور شده امروز باهاش رفتم بیرون...
خیلی خوش گذشت رفتیم کن سولوقون اول تو یه رستوران شیک و خوش اب و هوا
نهار خوردیم بعدم رفتیم دم آب...
" حمیدم...امروز وفتی نمیتونستم از رو صخره رد شم و تو دستمو گرفتی دلم میخواست دستمو
از دستت بیرون نیارم... اما هیف که این لمس عاشقانه فقط چند ثانیه طول کشید... اما همونم برام
کافی بود... امروز بهم گفتی (...) چشمات خیلی صاف و ساده ان همه چیو میشه ازشون خوند
گفتم چه چیزایی ؟گفتی حالا بماند... خیلی حرصم گرفت...![]()
گفتی وقتی نگام میکنی همه چیو میتونم ازش بخونم خدا اون روزو نیاره که اشتباهی بکنی چون
چشمات
سریع لو میدنت ...
همه ی زندگی من... من تا وقتی تورو دارم ... تو کنارمی... هیچ اشتباهی نمیکنم...
امروز واقا خوب بود ( گوش شیطون کر ..........) اخه تو خیلی از حرفای دلتو که تا حالا بم
نگفته بودیو زدی... دوستت دارم عزیزم با همه ی وجودم... و واسه جاودانه موندن باغ
قشنگه ارزوهامون شب و روز دعا میکنم![]()
![]()
"
حتی وقتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()